باغِ بـیبرگـم، برایـم باغبـانـی میکنی؟ باز میخوانی غزل، یاد از جوانی میکنی؟باغِ بـیبرگـم، برایـم باغبـانـی میکنی؟ باز میخوانی غزل، یاد از جوانی میکنی؟چون اسیـری دربهدر، صحـرانـوردم کردهایسر تو را بادا سلامت، ساربانی میکنی؟بختِ من تاریکو طالع نحسو اقبالم سیاه میبری با خود مرا هم، آسمانی میکنی؟
دردمندم، از دیـارم بهــرِ تسکین آمدم در به رویم میگشایـی، دُرفشانی میکنی؟در خیالم، بوسه بر چشمانِ مستت میزنم از لبم، از بوسههایم، میزبانی میکنی؟ گفته بودی عاشقان را میکُشی باتیرِ عشقنا
برچسب:
نویسنده: 7297
بعد از این نام تو را شیرین زبان خواهم نوشت ...بعد از این نام تو را شیرین زبان خواهم نوشت ...خاطراتت را به نظمی داستان خواهم نوشت ،کس در این عالم ندیدم ، مهربان باشد چو تو ...مهربان و ، مهربان و ، مهربان خواهم نوشت ،نیست چون آن غنچه ی زیبا ، معطر در چمن ....تا نفس دارم تورا ، چون بوستان خواهم نوشت ،جان جانان ؟ مهربان ؟ شیرین زبان ؟ شیرین سخن ؟هر چه فرمایی بفرما ، انچنان خواهم نوشت ،
همچو اختر ، یا قمر ، یا هچو شمسی در سماء ...مانده ام ، از وصف ، خودرا ناتوان خواهم نوشت ،حسن تو حیفست آید بر زبا
برچسب:
نویسنده: 7297
دیگر نخواهم گشت عاقل، چای لطفا!من... یاد تو... افکار باطل، چای لطفا!دیگر نخواهم گشت عاقل، چای لطفا!من... یاد تو... افکار باطل، چای لطفا! تلخ است کام من شبیه قهوه ی ترکغمباد جا خوش کرده در دل، چای لطفا!می گردم عمری مثل آهوی پریشان دنبال تو منزل به منزل، چای لطفا!
دکتر برای درد قلبم نسخه پیچیدبی دارچین، با اندکی هل، چای لطفا!تو، هم چنان از خاطراتم می گریزیمن، فکر و ذهنم بر تو مایل، چای لطفا! خم شد غرورم زیر پای بی محلیتمن له شدم، اما چه حاصل؟ چای لطفا! وقتی که دست از آرزویت برندارد باید گرفت این
برچسب:
نویسنده: 7297
زل زدم بر باغ رخسارت بهار آمد بیادشانه کردی موج گیسو را سه تار آمد بیادزل زدم بر باغ رخسارت بهار آمد بیادشانه کردی موج گیسو را سه تار آمد بیاداز گرامافون شنیدم قطعه ای از رودکیبوی جوی مولیان و یادِ یار آمد بیاد"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا"چشم خیس و حبس بغض شهریار آمد بیاد
پشت باغ اطلسی با دیدنِ رنگ لبتشهدِ انگور و انارِ خوشگوار آمد بیاد مینوشتم پشت میزم از تو و اسطورهها شرح حالِ چهره هایِ ماندگار آمد بیاددر خیابانِ نمازی چادر افتاد از سرتدلگشای حا
برچسب:
نویسنده: 7297
روزگارم لحظهای بی خندههای تُ مباد گرچه از گل خندههایت عشوه میریزد زیادروزگارم لحظهای بی خندههای تُ مباد گرچه از گل خندههایت عشوه میریزد زیاد بوسههایت توت شیراز و لبت سوهان قمشربت این عشق را باید چگونه شرح داد ؟خندههایت تک نوازیهای سهتار ذوالفنون هُرم چشمانت چو تصنیف بنان همواره شاد
نقش اندامت که نقاشی بهزاد از بهار خط نستعلیق لبهایت که خط میرعماد ناوک مژگان تُ شور غزلهای همه ای تُ مضمون تمام قصههای شهرزاد در پریشان حالی موهات احساسی قشنگ پنجه میاندازد از شوریدگی در دست باد با ن
برچسب:
نویسنده: 7297
فال فنجان من این بود که شاعر بشوم...از سر بخت خوشم با تو معاصر بشوم...فال فنجان من این بود که شاعر بشوم...از سر بخت خوشم با تو معاصر بشوم...دست تقدیر بر این بود که سیمرغ شوی...من به همراه تو تا قاف ،مسافر بشوم...
هر کسی را که به فکرم برسد بنده ی توست...آه باعث شدی از عشق تو کافر بشوم...شاید این گونه خدا خواست مرا "اجر" دهد"...تا که در فلسفه ی عشق تو حاضر بشوم...حقم این نیست که یک لحظه نگاهت بکنم؟یا که در خواب تو یک ثانیه ظاهر بشوم؟غزل از شرم تمنا به تو مخفی شده تا....باز من در صدد مصرع اخر بشوم
برچسب:
نویسنده: 7297
کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ ، " هنگ "گشته از عشقت دلِ دلتنگ ، " تنگ "کرده ام از دستِ ایـن فرهنگ ، " هنگ "گشته از عشقت دلِ دلتنگ ، " تنگ "بعدِ «شیرین» شد تب «فرهاد»" حاد " (این خبر را مرکز امداد ، " داد "گفـت در پیشت شبی کفاش فاش:هست گویا معبر خشخاش، خاش!با عبورت می شود جالیز ، " لیز " جعفری می رقصد و گشنیز ، " نیز "بـا نگاهت می زند «عطار» ، " تار "«مولوی» غش کرده و «گلزار» ، " زار "می شود در گردنت زنجیر ، " جیر "می کُند در دست تو کفگیر ، " گیر "
هر که بر اشعار من خندید
برچسب:
نویسنده: 7297
تو را به اندازه ی زخم هایم
تو را به اندازه ی زخم هایمآرزوهای نوشته پای کبوتران پیغام بررهانیدهرو به آفاقِ دریاهاو سرنوشت کبود این بختِ واژگوندوست دارمدر گرگ و میش عاشقانه ی این دمتو رابه اندازه ی تمام وقت های جانَمخلوت هایَملحظه ها و ساعت هاروزها و ماه ها و سال هاو قرن ها اگر که روزگار مجال عمربه باد نه دهدتو را، تو را به اندازه ی توو نه هیچ کس وهیچ چیز دیگردوست دارمتو را به اندازه ی تو دوست دارم#عليرضا_پنجه_اي
برچسب:
نویسنده: 7297
مرا در بحر آغوشت فقط بفشار غرقم کنبده از جام لب یک جرعه ی ای یار غرقم کنمرا در بحر آغوشت فقط بفشار غرقم کنبده از جام لب یک جرعه ی ای یار غرقم کنبه صحن لیسهٔ مریم، کنار کافهٔ گلبرگبه رخسارم بزن بوسه و در بازار غرقم کنبزن آتش به شبها با تب چشمانِ افسونگرمرا در شعلهٔ آن چشم جادوکار غرقم کن
دلم از وسعتِ دوری، شبیهِ ابر باران شدبیا در عطر موهایت به صد گلزار، غرقم کناگر دنیا همه دیوارِ سنگی شد میان مابیا با خندهای، از مرز هر دیوار غرقم کنمن از آغاز نامت، عاشقی را تازه فهمیدمبیا در واژههای ناب این
برچسب:
نویسنده: 7297
برچسب:
نویسنده: 7297
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «چای دم کن» را در ادامه بخوانید.
چای دم كن با محبت ميهمانت ميشوممن همان قند دو پهلوی لبانت ميشومدر دل تنگم عجب جا كرده ای جانان منگر بخواهی در دل تنگ تو جانت ميشوميك اشاره از تو بنيادِ دلم را ميكٓندگر تو خواهی بهتر از جان جهانت ميشومناز كم كن من كه گفتم ميخرم ناز تو راآنقدر ميخواهمت آهو،شبانت ميشومشب شدی تو ماهتابم،روز خورشيد منیمهربانی ديدم از تو،مهربانت ميشومچشمهٔ عشقی كه ميجوشی درون سينه امحكم دريايیّ و من آب روانت ميشومگفته بودی دوست داری يك نفر مهمان كنیچای دم
برچسب:
نویسنده: 7297
آنچه تاکنون درباره «دلم کرده هوایت» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
دلتنگ تو هستم که دلم کرده هوایتشک نیست، مرا میکشد این درد نهایتتا چند لب پنجره ها کز کنم از غمبا پنجره ها از تو کنم حرف و حکایتهی باخود وبا این دل تنگم بزنم حرفخالی شود از غصه به دل یکسره جایتای کاش که این حنجره خاموش بماندفریاد سکوتم برسد تا به صدایتبا خنده بریدی دل و با گریه دویدمگفتی به من خسته همین است سزایتدیوار به دیوار فقط کوچه ی بن بستاز دست من مست ببین کرده جدایتامشب به تو از درد دل
برچسب:
نویسنده: 7297
آنچه تاکنون درباره «بر چشمهایت اقتدا کردم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.
بلاگردان چشمانت شدم جان را فدا کردمو در دلتنگیام هر لحظه باران را صدا کردمبساط عاشقی را باز کردم تا که خندیدیبسوی کعبهی چشمت نمازم را ادا کردمچه بیرحمانه با کنج لبت شورش بپا کردیبه فتوای نگاهت زندگانی را فنا کردممرا در ناگزیر مستیام راه گریزی نیستدل و دین باختم وقتی به چشمت اتکا کردمتب عشق مرا با دلبریهایت بسنج امشبکه من پیرانه سر ، بر چشمهایت اقتدا کردمباستقبال غمهایم بیا ، بدجور دلتنگمکه اقیانوس غمهای فرا
برچسب:
نویسنده: 7297
دوستدارمدر غزلغوغا کند امشب قلموصفِ تو زیبای بیهمتا کند امشب قلمنـازِ چشمانِ نجیبت را بگویـم مو به موشور و حالِ دیگری بر پا کند امشب قلمبـا تـو بـاشم نـازنیـنم، بی نیـازِ عـالَممواژه ها با شوقِ تو شیدا کند امشب قلماز نگاهمخواندهای حرفِ دلمرا خوبِ مندوست دارم سفرهٔ دل وا کند امشب قلمماهِمنهستی و زیبایی و از بس دلفریبهر کسی را غیرِ تو، حاشا کند امشب قلمیـوسفی هستم بـه دیـدارِ زلیخـا آمـدمترسماینستخواهشِبیجا کندامشب قلمهیچکس مانندِ تو سنگِ صبـورِ من نشدمن که مجنونم، تو را لیلا کند امشب
برچسب:
نویسنده: 7297
دوباره شعر گفتهام، بخوان که سرد میشودبرس به داد قلب من، که کوه درد میشودبه وسعت تخیلش به بال واژه های خودببین چگونه شاعری، فضا نورد میشودبه داد واژه ای برس که جذب شعر میشودولی بدون حس تو دوباره طرد میشودتو فصل سبز رویشی، بمان کنار ساقهامکه بی تو رنگ و روی من، دوباره زرد میشودبه داد من نمیرسی ولی به داد ما برس،که بی تو زوج عشق ما دوباره فرد میشود!
برچسب:
نویسنده: 7297